طبل تو خالی...

یک سری نوشته هایی رو شروع کرده این خانم وبلاگ زنانه/ها، از دوران مهاجرتش به سوئد...من می خونم این سریال نوشته هاش رو...بعد می بینی همه ی قانون ها در برابرش رعایت می شده، -کاملن کاملن برابر قانون- اما هیچ وقت این حس رو از نوشته هاش، از برخوردهایی که تعریف میکنه، نگرفتم که یه آدم آشغاله مهاجره که از کشور خودش پرت شده بیرون و باید باهاش مثل یه اضافی برخورد بشه، حالا اینا در حالیه که شوهر این خانم، اتفاقن خیلی هم آدم موجهی نبوده. مست می کرده و می اومده در خونه و سر و صدا راه می نداخته و شیشه می شکسته و اذیت می کرده و اتفاقن بی کار هم بوده...خوندن اینا برای من، همزمان شده با شنیدن قضیه ی دستور اخراج ا ف غ ا ن ه ا از مازندران و اینا...بعد می دونم که همه ی ا ف غ ا ن ه ا آدم های موجهی نیستن و کم نیست اخباری که از ت ج ا و ز، دزدی، یا بزه کاری های دیگه ازشون دیدیم اما کم هم نیستن ا ف غ ا ن ه ا ی درستی که دارن صادقانه کار می کنن و آزاری به بقیه نمی رسونن. آدم های بدبختی که به زور از مملکتشون بریدن و به امید یه زندگیه بهتر به اینجا پناه آوردن، اما در بهترین حالت و در خوشبینانه ترین موقعیت، کارت اقامتی می گیرن که دیگه تقریبن هیچ ارزشی نداره. برخورد با هر کدومشون راه داره، اما راهش مسلمن پاک کردن صورت مسئله نخواهد بود. 

می دونم که ماها به اندازه ی مردم خودمون توی کشور مشکل داریم، اما همه ی این کشورهای مهاجرپذیر هم همیشه مشکلاتی برای خودشون داشتن و هیچ جای دنیا بهشت نبوده از اول و هیچ مملکتی در هیچ دوره ای همه ی مشکلات مردمش رو حل نکرده بود و بی کار نبود که بشینه به حل گرفتاری های مهاجرا...دیدن برخورد 20-30 سال پیش سوئدی ها و امروز ما، یک جوری تاسف برانگیزه...یک جور بیرحمانه ای یادم می ندازه که ما داریم روز به روز به سمت نا کجا آبادی میریم  که بعد ها نه تنها دیگه هیچ سندی برا دفاع از خودمون و فرهنگمون نداریم، بلکه مثل بعضی دولت ها، بعضی کشورها، حتی نمی تونیم رد این سند رو با هیچ چیزی پاک کنیم.. یادم میاره که  خیلی وقته فقط داریم شعار با فرهنگی می دیم. یادم میاره خیلی وقته که دیگه باید یک عاااالمه بگردی تا یه جایی، بالاخره یه انسان پیدا کنی.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


حالا بعد از اینهمه سال، من عادت کردم، که یه لحظه حتی، خودم رو -اونجا- ببینم.

 

بعد یک روالی هست در زندگانی، که حالا درست یا غلط، آدم ها بهش عادت می کنن.مثلن فکر کن اینجوری بوده که همیشه پستچی وقتی میومده تو محله تون، که برای تو نامه داشته. اصلن توی اون محله، هیشکی به جز تو نامه نداشته. خوب اینجوری می شه که تو تا پستچی می بینی تو خیابونتون، یاد نامه ی خودت می افتی...بعد این دست خودت نیست که...عادت کردی به این روال خب...بعد که اصن نامه نبود دیگه حتا،نامه شد ایمیل و اسکایپ و اووووو...یا اصن وقتی که دیگه کسی که همیشه برات نامه می داد نبود حتا، باز تو هر وقت پستچی رو می بینی تو محله، بی که اصلن منتظر نامه ای باشی، شک می کنی که نکنه باز برا نامه ی تو اومده باشه محله تون هااا...

بعد این شک، گاهی به ثانیه هم نمی کشه..سریع یادت میاد تو که دیگه همه ی نامه هات شدن ایمیل و اسکایپ و اووووو...یا اصن تو که دیگه خیلی وقته از کسی نامه نداری و تمام...بی خیال پستچیه می شی...گاهی اما، دلت می خواد یه کم با نگات، پستچیه رو دنبال کنی ببینی می ره تو کوچه ی شما، می رسه در خونه ی شما یا نه...بعد اما، حتی اگه برسه دم خونه ی شما هم، با خودت می گی نامه هه حتمن برا من نیست، حتمن برا مامانِ، یا برا بابا...بعد اینجوری می شه که وقتی نامه هه رو میبینی که افتاده کف حیاط، یه نیم نگاه بهش می ندازی و وقتی دیدی هیچی پشتش ننوشته که برسد به دست فلانی، همون جا ولش می کنی و می ذاری یکی که فک می کنه نامه مالِ اونه، بیاد و برش داره...حالا غافل از اینکه ممکنه نامه هه واقعن برا تو بوده و یکی اشتباهن بازش کنه...غافل از اینکه ممکنه بارون بیاد و نامه هه تو حیاط خیس شه و بعدن که فهمیدی مالِ تو بوده و بازش کردی، جوهرش پخش شده باشه و تو اصلن نفهمی توی اون صفحه های سفید و آبی پخش شده، چی نوشته بود یا دو خط اصلیشو از دست بدی و اصلن کل منظور نویسنده رو اشتباه بفهمی...غافل از اینکه اصلن ممکنه باد بزنه و نامه هه رو بندازه بین گلدونا و تو یک عاااااااالمه وقته بعد، وقتی داری به گلا می رسی پیداش کنی و بازش کنی و ببینی که توی کاغذ خشک شده ی نامه که از بس آفتاب خورده زرد شده، یک عااااالمه چیز نوشته که باید همون جور داغ داغ، می خوندیش و الآن دیگه اون نوشته ها و اون کلمه های آبی تو اون کاغذ زرد، که نویسنده سعی کرده همه ی هنرش رو توی سرکش کشیده ی "ک" و گردی بالای "میم " نشون بده تا نامه ش خوش خط تر بشه، دیگه بیات شدن و خوندنش، اینهمه دیر، هیچی نیست، هیچی نمیاره جز یه لبخند تلخ...

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :


یه برش از منِ امروز...

چند تا اسلاید آخر سمینار مونده و اصصصصصلنننن حوصله ندارم برم سراغش. اومدم اینجا که خودمو کلمه کنم به هر جون کندنی که هست... می خوام این کلمه های بی سر و سامونِ ذهنم رو بچینم کنار هم که ولم کنن... میام صفحه ی "مطلب جدید " رو وا می کنم که بنویسم... بعد همین جوری غرق نوشتنم که اس ام اس ش میاد: " فامیلیه شوهر عاطفه چی بود؟" اس ام اس می زنم که : "نیک پور"

رشته ی نوشتنم پاره شده، میام از اول می خونم که چی نوشتم و چیا گفتم...اونی نیستن که می خوام. انگار امروز کلمه هام رام نمی شن به وقتِ نوشتن...وقتایی که هنوز اونی نشدن که می خوان، اونی نشدن که می خوام، نمیان بشینن کنار هم...صفحه ی مطلب جدید و نوشته های توشو ول می کنمو مسنجرو میارم بالا، بیشتر خارج نشینا و یکی دو تا از وطنی ها، چراغاشون روشنه...یه کم با این خارجیا چرت و پرت می گیمو یه کم می خندیمو بر می گردم سر صفحه ی "مطلب جدید" ِ خودم...چندتایی کلمه و جمله کنار هم می ذارم...نچ...به این راحتی جفت و جور نمی شن با هم...دوباره اس ام زده که : "شوهر الهام؟" جواب می دم: "اسدی" . "مطلب جدید" رو ول می کنمو پا می شم برم غذا درست کنم...آشپزی برای من یک جور تمدد اعصابه. یک جور حس خوب. یک جور تمرکز آروم...برنجو آبکش می کنمو می ذارم رو گاز تا دم بکشه...پیاز ها رو حلقه ای می کنم می ذارم کف سینی فر. به مرغ ها نمکو فلفلو زردچوبه و ادویه ی آزاده ای می زنمو می ذارمشون رو پیازا. فلفل دلمه ای ها رو هم خورد می کنمو می ذارم لا به لای مرغ ها...سینی رو می ذارم تو فرو تایمرشو رو نیم ساعت تنظیم می کنمو بر می گردم سر صفحه ی "مطلب جدید" .

باز نگاه می کنم به چیزایی که نوشتم...به کلمه هام...اونایی نیستن که توی مغزم داشتم...یعنی نمی دونم چه جوری باید چیزهایی که الآن توی مغزم هست رو جوری کلمه کنم که همونایی باشن که می خوام بگم...بعد فکر می کنم چه همیشه من حسودی م شده به مینیمال نویس هایی که همه ی کلمه ها و حرف های ذهنشون رو می جَوَن و عصاره ش رو، چند تا جمله ی تر و تمیز و شیک در میارن و می دن به خورد خواننده. مینیمال نویس ها برای من، آدم هایی هستن که خیلی، یعنی خیلی زیاد، فکر می کنن. معمولن در درونی ترین حس هاشون تنهان و توی زندگیشون بالاخره یک حسی رو عمیقن تجربه کردن ( یا آرامش عمیق. یا غم عمیق. یا پریشونیه عمیق. یا عشق عمیق...یا... یا...) عمدتن سیگار می کشن و چشمهاشون معمولن هیچی نمی گه (یا فقط آدم های خیلی خیلی کمی هستن که می تونن حال چشمهاشون رو بفهمن)...زیاد پیاده رویه تنهایی میرن یا زیاد تنهایی رانندگی می کنن...

بعد تو همین فکرهام که باز صدای اس ام اس میاد که : " شوهر میترا؟"  می خندمو جواب می دم : ":)) بازگیری...شوهر آفرین: یاسمی. شوهر فهیمه: فتحعلی پور..شوهر طلوع: نوری...:دی...این کارتا رو بیار من می نویسم خره"

همه اومدن و دارن لباساشونو عوض می کنن و دستاشونو می شورن که بیان ناهار. من کماکان دارم یه چیزهایی توی "مطلب جدید " می نویسم. علی هنوز لباس در نیاورده، مستقیم از در خونه میره سراغ فر تا قبل از اینکه بقیه بیان،به مرغ ها یه کم ناخونک بزنه. تیکه ی اولو کامل نذاشته تو دهنش که می گه : "آزاده فکر نمی کنی یه کم فلفل به غذا زیاد زدی؟" می خندم که "نه!"  همین جوری که داره با دستش زبونشو باد می زنه می گه : نه جدی، ناموسن...خودت فهمیدی چه گندی زدی.هااا؟"  صفحه ی "مطلب جدید" رو می بندمو کلمه ها رو ول می کنمو می رم ببینم واقعن گند زدم یا این بچه داره فیلم بازی می کنه...

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


همانا کِرِمِ شب، یک لوس بازیه زنانه ست...

اگه سیگار می کشیدم، سناریوی امروز اینجوری می شد که یه پاکت سیگار بر می داشتمو می رفتم کنار دریا. توی راه، صدای ضبط ماشینو زیاد می کردمو با یه دستم فرمونو نگه می داشتمو با اون یکی دستم که سرمو بهش تکیه دادم، سیگارو...همین چند خط، حال و روزِ امروز و امشب نویسنده رو نشون می ده ابسلوتلی...سیگاری نیستم اما. اون سناریو هم بی سیگار، سناریوی امروز من نبود. سناریوی امروز من نمی شد.

بغضه گیر کرده تو گلوم، گاهی همین جوری که زل زدم به مانیتورو دارم کارای سمینارو انجام می دم، چند تا قطره اشک، ساکت و مظلوم از گوشه ی چشمم می افته پایین. گاهی اما، نتیجه ش می شه دردی که می زنه به پشتمو یک هو می بینی تمام ستون فقراتم داره تیر می کشه...

پ.ن: دلم می خواد همین جا، این نوشته رو تموم کنم...یه کم این پاورپوینتو سر و سامون بدمو مسواک کنمو کرم شب بزنمو بخوابم. فردا، حتمن روز بهتری خواهد بود...

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


از آرزوها...

 

دلم می خواد که حال چشام خوب باشه و چشام از جنس مرغوب باشه و ...

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


اردیبهشت گیررر می شویم...

دیفالت آرایش چشای من، رو مداد مشکیه...یعنی بالا و پایینشو سیاه می کنمو تمام. نه ریمل داره، نه سایه سفید زیر ابرو، نه سایه ی رنگیه دیگه ای. ابروهامو قهوه ایه تیره می کنمو رژ گونه ی نارنجیو رژ نارنجی تک رنگ. یا رژ گونه ی صورتیو رژ صورتیه تک رنگ. ناخونامو یه لاک قهوه ای صورتیه مات میزنم( به نظرم رنگ لاکم مخلوط این دو تا رنگه) عطر ورساچه.  شال مشکی. موهامو یا کج می گیرم یا هوایی. اگه حال کنم گوشواره بذارم هم، هر چی دم دستم بیادو می ذارمو تمام.همین.

اینا اما، ماله روزایی نیست که خیلی حالم خوب باشه. یا خیلی حوصله داشته باشم. یا خیلی خودمو دوست داشته باشم. یا خیلی بخوام خودمو لوس کنم. یا برام مهم باشه خوب و خوشگلو ناز باشم.

این جور وقتا ماله سایه سورمه ایه. دور چشامو سایه سورمه ای می کشمو تهشونو با مداد، سیاه می کنم.  زیر ابروهامو سایه سفید می زنمو ابروهامو قهموه ایه روشن می کنم. ریمل می زنم همچین فراوونو به قاعده..رژ گونه ی صورتی می زنمو روش اون رژ گونه گرونه که یه کم اکلیل داره. رژ صورتی پررنگه اول، بعد صورتی کمرنگه، بعدشم گاهی یه کوچولو صورتی مایع. لاک آبیه رو زیر می زنمو روش با سفید یه نقاشی هایی می کنم. عطر گوچی می زنم. یه گوشواره ی قشنگو با یک عالمه وسواس انتخاب می کنمو جدیدنا موهامو هم فرق می گیرم.

بعد امروز، روز سایه سورمه ای بود و روز ریملو سایه سفید و مداد قهوه ای روشنو رژ گونه ی اکلیل دار و رژ صورتی پررنگو لاک آبیه و گوشواره های نگین دار و عطر گوچی و موهای فرق گرفته. روز شال سورمه ایه و مانتو آبیه کمرنگ و شلوار جین پر رنگ.

روز سایه سورمه ایه یعنی روزی که خوشحالم از زنی که هستم. روزی که فکر می کنم : بانو شما عجب خووووبیی اصلن.

پ.ن: بعله، همچین روزهایی هم هست که به هر دلیلی ما از خود متشکریم یا ما رو از خود متشکر می کنید:دی

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


.


 قرار بود بخوابمو کارش که تمام شد، زنگ بزنه و بیدارم کنه که بریم بیرون...خوابم نگرفت اما، اومدم اینجا که کلمه کنم خودم رو...نتیجه ش شد 5 تا پیشنویس...

حالا هم ، دو تا راه دارم. اولیش اینه که یکی از پیش نویس ها رو پست کنم بیاد. دومیش اینه که پاشم چایی بذارم و زنگ بزنم که زودتر بیاد.

دومی رو انتخاب می کنم.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :


وانمود کردم...

 

نمی دونم دقیقن از کی شروع شد...ولی می دونم از وقتی که شروع شد، همیشه بود...همیشه... حتی اون روزی که به خاطر کمر درد، ساعت 6 صبح از خواب پا شدم. وسط اون درد و خواب آلودگی و استیصال. حتی وسط تمام وقت هایی که دارم درس می خونم، مقاله می نویسم، حتی وسط اون پاورپوینتی که بدو بدو و عجله ای باید آماده می کردم. حتی وقتی اون شب، تو تولد مامان داشتم می رقصیدمو یه هو برف شادی ریخت رو و توی تمام اعضا و جوارحم. حتی وسط همه ی اون مافیا، پلیس بازی کردنا و وسط والیبال بعدش. وسط همه ی وقت هایی که شام رفتیم بیرون و یک عااالمه خندیدیم. حتی وقتی داشتم ماکارونی ها رو آبکش می کردم. حتی همین پریشب که تو اون سرما رفتیم کنار دریا و فس فس کنان قلیون کشیدیم. حتی وقتی داشتم با آفرین روزمره ترین حرف های دنیا رو می زدم...حتی همین امروز که یک عالمه راه رفتیم، یک عالمه چیز خریدیم و یک عالمه حرف زد که هیچ کدومشونو نفهمیدم، که نشنیدمشون اصلن.

پ.ن : من چم شده؟ فک کنم یه ماگ برا خودم بخرم بهتر شم.

پ.ن : من خوبم.

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :