در من انگار درختان کهنسال شکست...

یک سال عمر کمیه اگه بخوای به ندیدن عزیز ترین آدم های زندگیت عادت کنی ، اگه بخوای نبودن عزیز ترین آدم های زندگیت رو هضم کنی . عمر کمیه که باور کنی فقط باید با حجم اونهمه خاطره ی شیرین زندگی کنی و هی بغض جمع کنی روی بغض که زندگی کوتاه است لامصب ...!

اما یک سال عمر زیادیه برا ندیدن عزیز ترین آدم های زندگیت!اگه هر روزش رو منتظر باشی که از خواب پا شی و بگی اه! عجب کابوسی! که بعدش اولین تلفن صبح که زنگ می خوره بدویی بگی مادرجونه! من بر می دارم. که هی سر به سر هم بزارین! یک سال عمر درازیه برا رد نشدن از یه کوچه! عمر درازیه که هی یه شماره رو بگیری و هی هیچ کسی اون ور خط نباشه که جواب بده! عمر درازیه اگه به همه ی نوه هایی که هنوز آقایی مادرجون دارن حسودی کرده باشی . عمر درازیه اگه هر بار که یه نوه میبینی که دستش تو دست آقایی مادرجونشه ، بی اختیار دنبالشون بری  و هی خودت رو تو وجود اونا ببینی و هی با خودت رویا بافی و هی با اونا بری تو مغازه و هی اونا برات خرت و پرت بخرن و هی لوست کنن و هی تو کیف کنی!

یک سال خیلی عمر درازیه برا اینکه عادت کنی ، عادت کنی که دیگه اون کوه ها پشتت نباشن! تو اینهمه سال ، هر وقت که برگشتی و دور و برت رو نگاه کردی، هر وقت پشتت رو نگاه کردی ، همش کلی کوه دیدی دور خودت ، به اندازه ی بلند ترین کوه هایی که می تونی فکرش رو بکنی ، بعد یه هو ، یه دفعه ، بدون هیچ اخطار قبلی ، نشد که حتی کم کم ارتفاع کوه ها کم شه ، بعد نباشن ، یا حد اقل یه کمیشون بمونن و یه کمیشون نباشن . یه هو می بینی هیچی نیست...نه کوه ها ی کوتاهی ، نه تپه ای ، نه حتی یه کپه ی کوچیک از باقی مونده های اون کوه ها...یه هو می بینی همه چی خاک شده ! یه دشت که فقط تو توش موندی و خودت! باورت نمی شه! یعنی محاله که باورت بشه! که کوه هایی که ازت در برابر همه چی ، واقعا همه چی مراقبت می کردن و پشتت بودن ، دیگه نیستن و تو موندی تنها...بی کس...باور کن که باورت نمی شه!

یک سال عمر درازیه اگه هی هر دفعه که داری حافظ می خونی ، برسی به شعر هایی که با آقاییت با هم می خوندین و هی زیر همه ی شعر ها بنویسی " هی هی هی ... کجایی آقایی...یادت به خیر!" و با خودت بگی : اصلا هیچ آقایی ای نباید برا نوه هاش حافظ بخونه ، نباید هزار و یک شب بخونه ، نباید بوستان و گلستان بخونه ، نباید عطار و بابا طاهر بخونه که بعدنا ، وقتی که نبود ، نوه هه هر وقت که اون کتابا رو می بینه هی این بغض لعنتی جمع شه تو گلوش و هی حجم این همه گرفتگی بمونه سر دلش!

یک سال عمر درازیه وقتی که از رو تقویم می رسیم به تولد بچه ها ، به تولد نوه ها ، به روز پدر ، روز مادر ، روز معلم ... هی تولد شمسی میاد و می ره ، تولد قمری میاد و می ره و هی هیچ آقایی مادرجونی نیستن که هی یه چیز کوچولو رو بهانه کنن و هی کادو بدن و کادوشون رو تا نرقصیدن باز نکنی و کادویی نیست که اول از همه بازش کنی و کیف کنی که اه! چقد زیاده و مامان هی بهشون بگه آخه چرا اینقد اینا رو لوس می کنین و هی اونا بیان ببوسنتون بگن ما به جز شماها مگه کیا رو داریم هی قربون صدقتون برن!یک سال عمر درازیه اگه همش آرزو کنین کاش دیگه روز پدر ، روز مادر و روز معلم و هزار تا از این روزای دیگه از تقویم حذف می شدن کاش! عمره درازیه که هر روز شنبه بیاد و هیچ آقایی مادرجونی نباشن که بهت هفتگی بدن و هی باز مامان شاکی شه که آخه آدم مگه به بچه های به این بزرگی مگه هفته ای می ده و هی اونا بگن که بابا هر وقت بچه ی اونا گفتن آقایی، مادرجون اونوقته که دیگه بزرگ شدن و دیگه هفته ای شون می رسه به بچه هاشون و هی تو به مامان غیض بدی که  آقایی مادرجونت بهت هفتگی نمی دادن حسودی نکن و هی مادرجون بگه بچه بادومه و نوه مغز بادوم و هی بیاد بغلت کنه...

یک سال عمر درازیه برا بی کس بودن! برا تنها شدن . تنها موندن...عمر درازیه اگه هیچ غروبی نباشه که بتونی بری جایی که همیشه درش به روت بازه ، جایی که بهت عشق می دن و بی دریغ دوستت دارن و تا از در می ری تو کلی می بوسنت و بغلت می کنن و همش می گن که چقد دلشون برات تنگ شده ، اانگار نه انگار که همون دیروز اونجا بودی...عمر درازیه که دیگه هیچ وقت هیچ ثانیه ای نتونی اونجوری از کسی عشق بگیری و فک کنی دیگه اصلن هیچ کسی رو هم نمی تونی اونجوری مثل قبل دوست داشته باشی...عمر درازیه اگه تو غمت هیچ آغوشی اونجور گرم برات باز نباشه و هیچ قلبی اونجور مهربون برات دلسوزی نکنه و باهات اشک نریزه و هیچ چشمی اونجور همراه نگات نکنه و بهت امیدواری نده...

یک سال عمر درازیه اگه همش احساس کنی : در من انگار درختان کهنسال شکست " و هر روز هی شکستن خودت و آدم های عزیز زندگیت رو ببینی و هی ته دلت خالی شه!

اما...

اما یک سال ، یک ماه ، یک ساعت یا یک دقیقه ، لحظه هایی از عمرمونن که تو هر ثانیه ش می گیم : خیری هست در هر مصیبتی که بر ما می رود و صبر می کنیم بر همین مصیبت و برای خیری که توش بود!

پ.ن : یک سال پیش همچین روزهایی

پ.ن: یک سال پیش همچین روزهایی ٢ ( اولین پست فروردین ٨٨ )

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


حیف یعنی ما ، یعنی زندگی هامان ...

خانم عزیز ِ  عزیز ِ عزیز ِ دوست داشتنی من!

اونقدر دلم می خواد وقتی بهت می گم : "عزیزم دنیا همینجور نمی مونه "  باورت شه که زندگی بالاخره ور آسون هم داره و این روزگاره تلخ تر از زهر برا تو و خونوادت می گذره و بی انصافیه خدا تموم می شه و شما می تونید حقتون رو از زندگی بگیرین..باورت شه که بالای این ابرای سیاهی که رو زندگیتونه ، یه عالمه آسمونه آبی هست و خورشید هست و نور هست و باورت شه که برا رسیدن بهشون باید یه کم بالاتر رو ببینی و یه کم صبر کنی...باورت شه وجود ِ شادت رو نیاز داریم ، مثل هوا  ، اول برای دیدن خوشحالیه خودت بعد هم برای زندگی هامون ، که نگو!

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


خیال می کنم برایت گفته باشم که روح های بزرگ را نمی توان زندانی کرد.

خیلی کوچیک بودم ، همون وقتایی که سواد خوندن نداشتم، هر شب یا با خاطراتی که بابا تعریف می کرد می خوابیدم یا با کتابایی که برام می خوند...اوایل کتابا حسنی نگو بلا بگو و اون یکی دیگه حسنی که روی سیاه ، موی بلند ، ناخون دراز ، واه واه واه داشت و یکی دیگه که یه چیزش رو دزدیده بودن و همه ی شهرای ایران سفر می کرد و یکی دیگه که همه توش گربه داشتن و هی کلاس گربه هاشون رو برا هم می ذاشتن بود . بعد شد قصه های من و بابام و قصه های خوب برای بچه های خوب و قصه های ملل مختلف و این جور کتابای بزرگونه تر...۶-٧ ساله بودم که بین همین کتابای بزرگونه تر ، بابا شروع به خوندن یه کتاب جدید کرد برام...کتاب " نگاهی به تاریخ جهان " ! کتابی که جواهر لعل نهرو تو مدتی که زندان بوده ، برا دخترش ایندیرا گاندی می نویسه که اون موقع هایی که این نامه ها براش نوشته می شد به نظرم ١۴- ١۵ ساله بود. اون موقع ها چیزه زیادی از کتاب نمی فهمیدم و گاهی وسط خوندنای بابا خوابم می برد اما بعدها وقتی بزرگتر شدم ، مثلا ٩-١٠ ساله ، با اینکه این بار دیگه خودم سواد خوندن و نوشتن داشتم  بابا برای دومین بار باز این کتاب رو برام خوند . حتی تو دومین بار هم چیزه زیادی  دستگیرم نشد تا اینکه تو ١۴- ١۵ سالگی سه باره خوندمش و تازه می فهمیدم این جملات آشنا یعنی چه! از همون موقع ها بود که خیلی این کتاب رو دوست داشتم و انگار با بزرگ شدن من ،‌جملات هم تغییر مفهوم داده بودن و بزرگ شدن و به سطح درک من رسیدن! اصلن شاید از همون موقع ها بود که این عشق در من شکل گرفت که هر وقت بزرگ شدم بری بچه ی آینده م ، نامه بنویسم...یعنی مجموعه نوشته هایی برای اون که بعد ها بشه دست نویس های من برای بچه م... که توش زندگی رو براش از دید یه انسان ، از دید کسی که سال ها تجربه کرده ، نگاه کنم...

حالا این پست رو نوشتم که مقدمه ای باشه برای پست های گاه و بی گاه بعدی ، چیزهایی که حتما بعد ها تو نامه هام برا بچه م میارم...گفتم که بدونید این جمله ها ، نوشته ها و داستان هایی که یه هو می گم ، قضیه اش چیه! خدا رو چی دیدی! دیدی منم نامه هام رو کتاب کردم و فردا پس فردایی بچه م هم نخست وزیر شد ، مثل جواهر خان و دخترش!

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :


خدا رو چی دیدی...

بعد اونوقت من شدم شبیه این مورچه هایی که هی دونه شون رو از یه سرازیری می برن بالا و هی دونه هه بدون اینکه تقصیره مورچه هه باشه ، می افته و هی مورچه هه انگار نه انگار ، بر می گرده پایین و دوباره دونه ش رو میاره بالا و باز دونه هه می افته هه و باز روز از نو روزی از نو...بشینی نگا کنی مورچه ها رو حوصله ات سر می ره و نا امید می شی اما موچه هه کارشه دیگه ، می دونه که بالاخره می تونه ببره بالا دونه اش رو ، برا همین نا امید نمی شه .ده باره ، صد باره می ره بالا و دونه ش می افته و اون باز می یاد پایین برش می داره و اینقدر این بالا پایین رفتنا ادامه داره تا دونه اش رو برسونه به همون جایی که می خواست...حالا درسته که همه نا امیدن ، اما من شدم عین همون مورچه هه... هی دونه می رسه نزدیکه اون جایی که باید ، بعد یه هو می افته خیلی پایین ، پایین تر از جای اولش... بعد من یادم نمی ره که باید برگردم از اول بیارمش بالا ، اما امیدوار! 

پ.ن : مورچه هه خودش تقصیری نداره ، اون انگار فقط باید بره بالا و بیاد پایین تا روزگارش تا زندگیش رو قانونش بره جلو!

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :