.

همه ی بچه هایی که اینجا رو می خونن و من می شناسمشون، می شه لطفا برید تو سایت ایران ذهن و تست MBTI رو بزنید و بیایید تایپ شخصییتیتون رو اینجا برا من کامنت بذارید؟

پ.ن: کامنت ها رو خصوصی بذارید که دستتون برا ملت رو نشه :دی

پ.ن: پیشاپیش از همکاریتون متشکرم.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


.

بی حوصله ام. کلافه ام. عصبی ام.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


...

یک عالمه حباب داشتم بالای سرم...یک وقت هایی می دیدی یک هو، بی هوا نشستم و دارم حبابا رو نگاه می کنم و به زندگی لبخند می زنم...بعد اما، الآن ، باید انتخاب کنم که یا بعضی از حبابا رو دونه دونه بترکونم و برم ببینم باز زندگی لبخند دار می شه یا نه؟، یا هنوز به دست یافتنی شدن همه ی حباب هام امیدوار باشم و به همین لبخند های بی هوای یک هویی، دلخوش... 

 پ.ن: جدیدنا تصور من از قیافه ی جناب یونیورس، شده عین ویشکا آسایش تو ورود آقایان ممنوع...عین همون مدیر مدرسه  هه...ترسناک، بداخلاق، سخت گیر، بی رحم و نکته سنج...با این تفاوت که فک می کنم برا بعضیا پارتی بازی هم می کنه...

این جناب یونیورس انگار گوش وایساده که ببینه من می گم از چی بدم میاد و اصلن نمی تونم تحملش کنم و اینا که دقیقن چن سال بعد، بیاد همونو چنان بذاره تو کاسه م که نفهمم از کجا خوردم...

پ.ن: دلم؟ دلم از این آدمایی می خواد که می دونی خیلی می دونن...انقد بهشون اعتماد داری که فرمون زندگیتو می دی دستشونو می ری صندلی بغل می شینی و می دونی می برنت همون جایی که می خوای...آدمایی که بلدن آدمو...آدمایی که می تونی همه ی نگرانی های دنیات رو براشون بگی و قاطع، جات تصمیم بگیرن و بدونی اگه حرفشونو گوش کنی، پشیمون نمی شی...انگار تو اون لحظه، وظیفه ای نداری جز اینکه همونی رو که می گن، بی برو برگرد، انجام بدی و اتفاقا راضی هم باشی...

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


اهل بی مرز ترین دریا باش...

همه ی زندگی م تحت تاثیر یه بازی ذهنیه...می شد و می خواستم که خودم رو از این بازی بکشم بیرون، نکشیدم اما...

پ.ن: عین وقتایی که بچه ها خیلی می مونن تو کوچه و بازی می کنن، مامانا می آن دست بچه ها رو می گیرن، می کشن، می برن خونه که درس و مشقشون رو انجام بدن و بخوابن و بچه ها هی غر می زنن و نمی رن، اما بالاخره مامانا کار خودشونو انجام می دن و موفق می شن، دوای درد منم همینه به گمونم...باید منو به زور از این بازی کشید بیرون...

 

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


برای زنی که شرافتش با هیچ حکمی پاک نمی شود...

خانم نسر/ین ستو/ده ی عزیز!

ساعت یک شب است و احمد عاشور/پور دارد می خواند  و من با اینکه یک عالمه درس دارم، مثل خیلی وقت های دیگر، یادتان افتاده ام و دست و دلم به کارهام نمیرود...دست خودم نیست...برای من، در ذهن من، شما آدم عجیبی هستید. خیلی به شما فکر می کنم. به بچه ها، به همسرتان...نامه هایتان را به "رضا" و "نیما" بارها خوانده ام...و هر بار، دقیقا هر بار، با خواندنشان گریسته ام...

"رضای عزیزم " ِ اول نامه، یک جوری قلب من را می فشارد و میلرزاند که نمی دانم باید صلابتش را بشنوم، مهرش را، مقاومتش را، زنانگی اش را، امیدش را ...نمی دانم...از همین اول نامه، اشک می ریزم و می خوانم...آرام، نامه را می خوانم...انگار که دارم یواشکی های یک زن، برای شوهرش را می خوانم...انگار مقدس ترین دل نوشته های دنیا باشد...

نیما اما،نیما...

دلم می خواهد برای نیمای آینده بنویسم...می دانی نیما،نمی دانم چه طور می شود آدم به معنای واقعی کلمه اینهمه "انسان" باشد که در دفاع از حقوق موکلانش بگوید از اینکه دفاعیاتم برای جرم ناکرده شان موثر نبود، به حکم ناعادلانه ی شان معترضم و از اینکه خودم در کنار آن ها زندانی ام، آرامم...چه طور می شود کسی به معنای واقعی کلمه اینهمه "زن" باشد که با دستهای دستبند زده، روز دادگاه همسرش را در آغوش بگیرد. چه طور می شود اینهمه به معنای واقعی کلمه "مادر" باشد که سختی و زندان را تاب بیاورد و لبخند از لبش دور نشود؛ اما برای "تو" چنین گریسته باشد و همه ی فریادخواهی هایش برای عدالت را کنار بگذارد و بگوید "هیچ کاری حق ندارد مرا اینهمه از تو دور کند" چه طور می شود اینهمه به معنای واقعی کلمه محکم باشد، اینهمه خستگی ناپذیر، اینهمه مطمئن و اینهمه امیدوار...

خانم نسر/ین ستو/ده ی عزیز!

من برای همه ی لحظه هایی که از ته دل گریسته اید، برای پدرتان، برای پسرتان،برای تمام دلتنگی هایتان لحظه هایی که مجبور بودید به جای " مهراوه " و " نیما" عروسک هایی را که برایشان بافته بودید بغل کنید، حتی برای تمامِ نشدن ها یتان، برای تمام ثانیه های تلخی که به جای ما برخاسته اید و به جای ما محکوم شدید،برای تمام لحظه هایی که استوار، در برابر همه ی سختی ها، لبخند زده اید، تمااااااام قد بلند می شوم و کلاه از سر بر میدارم و از اینکه یک زن، می تواند اینهمه انسان باشد، اینهمه زن باشد، اینهمه مادر، اینهمه همسر، اینهمه فرزند، اینهمه مقاوم، اینهمه امیدوار و اینهمه پررررررر قدررررررت به شما می بالم...

حتی شکوه های شما از زندان و از اتفاقاتی که برایتان افتاده، عین دیوار است...دیوار ساخته اید با حرف هایتان، با نوشته هایتان، با کارهایتان، برای هر کسی که قصد تحقیرتان را داشت، قصد تخریب، قصد توهین، قصد شکستنتان را داشت...و انگار پای این دیوار ایستاده اید و زره پوش، دارید به همه ی سنگ هایی که به شما می خورند و می افتند، پوز خند می زنید...منتظرید سنگ ها که تمام شد، ور زره پوش را در بیاورید و بشوید همان "مامان نسرین" نرم و نازک و همان "نسرین عزیزم" رضایتان...

ماها از همین جا، همراه نیما، دعا میکنیم برای شما و همه ی زندانیان بی گناه و جایی در دلمان، می خواهیم باور کنیم که این دعاها، همه ی حصارها و بند ها را می شکند و "مامان نسرین" ها را به "نیما" هایشان برمیگرداند.

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


نذری نطلبیده درست کردن، مراده...

داشتم برا خودم راه می رفتم تو خیابون، به هیچی ام فک نمی کردم...بعد یه هو، بی مقدمه، دیدم چقد دلم می خواد شله زرد نذری بدم...اومدم خونه، سرچ کردم چه جوری شله زرد بپزم و حالا فردا بعدازظهر می خوام شله زرد پزون راه بندازم!

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


...

همانا بهشتتتتتتتتتت یعنی جایی که در نهرهایش، زیتون پرورده های شما جاری باشد آقااااااااااااااااااااااااااخوشمزه

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :


رها کن آرزو ها رو از این زندان بی دیوار...

1-دارم "شب یک _ شب دو " ی بهمن فرسی رو می خونم...تازه امروز، بعد از یه عااااالمه گشتن پیداش کردم. بعد، همون وسط مسطای خوندن، همین جور که دراز کشیدم رو تختم، چشام تنگ می شه و ابروهام به هم نزدیک می شن و یه لبخند کمرنگ بی رمق می زنم که " حالا همین امشب من باید اینا رو می خوندم آخه!!!"  یه دیقه کتاب رو ول می کنم و زل می زنم به سقف...به خودم میگم : ...

( اه...عصبانیم ازت "ی" . آخه لعنتی چرا میگی اینا رو ننویس تو وبلاگت...چرا می گی اینا ماله وبلاگه یواشکیه...ماله دفتر جدیده! دفتر جدیده داره تموم شه الاغ. کاشکی هیچ وقت با من حرف نزده بودی و می ذاشتی که بین پشیمونی کرده ها و حسرت نکرده ها، همیشه اولی رو انتخاب کرده بودم!)

  
نویسنده : آزاده ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :