...باز کن پنجره را

بانوی گلابی طلایی ای که منم!

١-وقتی می گن بهترین راه برای رهایی از وسوسه تن دادان به آن است ، آدم مجبور می شه  وقتی دیگه خیییییییییلییییییی دلش برا وبلگش تنگ شد و وسوسه ی وبلاگ نویسی افتاد به جونش و هیچ رقمه رهاش نکرد، بیاد بشینه اینجا، و این هد فون جدیده رو بذاره تو گوشش و بذاره این آهنگایی که داداشه دانلودشون کرده و اصلا نمی دونه چین و در حد یمین و یسار ترکاش با هم فرق دارن بخونه و تن بده به این وسوسه هه به چه شیرینی! ( حتی چند لحظه مثل همین الآن که این آهنگه آهوی پر کرشمه ی مارتیک یهو بخونه،  آدم بی خیال هر چی نوشتن بشه و همینجوری که نشسته رو صندلی ، شروع کنه به قر دادن و بشکن زدن و خوندن که انگار اگه اون لحظه این قرا رو خالی نکنه تا آخر عمرش می مونه ( فک نکنم من بتونم تا آخر این نوشته رو تموم کنم با این آهنگا ، بس که هر سه تا بشکن یه حرف تایپ می کنم و باز چند تا قرو باز یه حرف ، خوب وقتی برا آدم رقصیه قر داری مثل من بعد اون آهنگ ، مارتیک بهار رو بخونه خوب متاسفانه شمام باید به جای چیزایی که می خواستم همینجوری بنویسم ، جزییات قر و بشکن زدنم رو بخونین!  

خلاصه داشتم می گفتم بهترین راه ،تن دادن به اون وسوسه هه اس، حتی اگه امروز ، اصلن نفهمیده باشم که این ساعته که باید صبح زنگ می زد تا بیدار شم ، کی زنگ زده و من کی خاموشش کردم و کی اهالیه خونه رفتن بیرون و کی هیچکی نبوده که من رو بیدار کنه و من خیلی شیک 2 ساعت بعد از اونی که باید پا می شدم بیدار شدم و دیدم که به به! عجب استراحتی دادم به خودم روز جمعه ای! حتی اگه کل امروز یه جور کمی ، استرس داشته بودم و تن داده بوده باشم بهش و اونم یه راس اومده یه روزم رو خط خطی کرده و نذاشته خوب درس بخونم و خوشحال از اینکه کارش رو درست انجام داده ، راش رو بکشه و بره!

فک کن! من!!! شدم آدمی که به استرس ، ترس ، به خشم ، به ناراحتی و به خیلی چیزای دیگه ی اینجوری که فبل تر ها اجازه نمی دادم بروز کنه ، میدون می دم برا  بروز! می ذارم برا خودشون بیان ، یه دوری بزنن و یه کم سر به سرم بذارن و بعد  ..! بعد خیلی جالبه که زودتر از اونی که نمی ذاشتم ابراز وجود کنن ، کارشون تموم می شه و ما رو به خیر و اونا رو به سلامت! یک جوره نرمی همزیستی مسالمت آمیز پیدا کردم باهاشون! مثل همین امروز. خوب استرس دارم دیگه. یعنی نیست که مثل پارسال ، عین خیالم نباشه و فقط درس بخونم.اتفاقا امسال بعضی روزهام غلیظ می شن با استرس! نه که ناراضی باشما! نه اتفاقا! این روزها روزهاییه که با رضایت برا برنده شدن تلاش می کنم...که اگه رضایته این روزا نباشه تهش اگه جوابش خوب باشه من فقط برنده ام نه موفق! که به نظرم برنده شدن تهش نمی ارزه به نارضایتیه الآن! اما حتی بازنده شدنه تهش بازم یه جور موفقیته اگه الآن راضی باشم از کاری که دارم می کنم! خلاصه اینکه : موفقیت از آن ماست و این حرفا!

بعد می دونی در راه رسیدن به همین موفقیته که از آن ماست ، یک چیزهایی خوبه! اینکه احساس نکنی تنهایی...که من یک جور نرمی دوس دارم این احساس همراهی رو...که یک جوری که خودمم نمی فهمم چه جوری ، از دیدن این همراهیا ، کیف می کنم دیگه! اصلا تنها نبودن همیشه احساس خوبی داره ، حالا چه برسه به اینکه جمعی برا کاری که تو می خوای بکنی و به اونا همچینم ریط آنچنانی نداره ، همراهیت می کنن و تنهات نمی ذارن ، یا شاید بشه گفت نگرانتن! و من ! خوب آدم خوشبختی ام که هیچ وقت تنها نیستم! تنهام نمی ذارن!

همممممممم...(ببخشید اجازه بدین من یه کم بشکن بزنم و قر بدم ، الآن می رسم خدمتتون! آآآآآآآآآآ ... آهوی پر کرشمه ، اومد به پای چشمه...آآآآ...)

خلاصه اینکه بله آقا! اینه اوضاع من فعلن! که درس می خونم و می خورم و می خوابم و گلاب به روتون برای قضای حاجت یه سر به دسشویی می زنم و بس! فک کنم خدا یه کم گوشش سنگین بوده و ایضا چشاش ضعیف و چند تا پست پایینی رو اشتباه خونده و به جای کتابایی که گفته بودم دوس دارم بخونم تا می تونسته کتاب درسی هوار کرده سرم! ولی خوب! بازم مرسی که اون قسمت خوردن و خوابیدنش عملی شده و دیگه قصد بامزه بازیای دیگه نزده به سرش!

هممممممممم! آهان ! لازمه من اینجا یه بحث دیگه ای رو هم به اختصار توضیح بدم تا حداقل یه آبرویی خریده باشم برا خودم ، پیش شماهایی که می بینیدم!

آقا یک لفظی هست که خیلی هم اتفاقا لفظ خوبی هست! وقتی به کار می ره که می خوایم به یکی بگیم به! عجب چیزه خوبه نازه بامزه ی قشنگه خوردنی ای شدی! همینه که به جای اینهمه صفت خوبه نرم ، می گیم به! عجب گلابی ای شدی! ( حالا اگه شما گاهی می گین هلو اشکال نداره ، اما اصلش گلابیه!) خوب حالا این گلابی که اون گلابیه کاله سفته سبزه لاغره گس نیست که مسلمان نشنود کافر نبیند! منظور اون گلابی طلاییه زرد و پخته و شیرین وآبداره که اتفاقن چاق هم هست! حالا من ؟! خوب اینهمه توضیح بس نبود که بگم گلاب طلایی ای شده ام که گلابی تر از این بشم دیگه باید به پام یه نخ ببندن و جای بادکنک بفرستنم هوا!

خلاصه اینکه این بود قسمت پاییز خود را چگونه گذرانده اید یا گلاب طلایی ای که منم الآن :دی

٢-اگرچه که بی ربطه اما از اونجاییه که من رفتم تا یه زمان نا مشخص دیگه تا برگردم ، دلم نمیاد اینا رو نگم و برم! فک کن اینجا ماله خودمه دیگه ! انگار به یه دیوار اتاقم سبزه چمنی زدم و دلم خواسته اون یکی رو قرمز کنم!  و تو هم اومدی مهمونی! می تونی تا سلام علیک کردی ، نمونی برا چای و کیک و گپ ، رات و بکشی و یه بهونه ی کوچیک بیاری و بری یا می تونی بمونی و بخونی!

می خوام بگم که این کلمه ی " بانو " به طرز عجیبی کلمه ی منه! یعنی خیلی کلمه ی منه!که چقدر من دوست می دارم این کلمه ی روح نوازه گوش نوازه دل نواز رو! که این حس رمانتیک احترام داره مهربان و آرام ، به طوره لذت بخشی برای من یه لبخند موندگار به همراه داره! که یک جایی اعماق وجودم می شینه ، حتی وقتی خودم به خودم بگمش! که من کیف می کنم وقتی " بانو " شنیدن رو بلدم و عاشق آدمایی ام که بانو گفتن رو درست همون موقع که باید ، بلدن! که من توصیه ای ندارم جز اینکه اگه بانو گفتن و بانو شنیدن و یا حتی بانو نوشتن با خط خوش رو بلد نیستین ، حتمنه حتمن برید و یادش بگیرید که در جای خود لذتی دارد بس عظیم!

پ.ن: ای خدای همه ی ما رمانتیک های جهان! نسل ما و همچین کلمه هایی رو حفظ کن الهیییی آآآمییین!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ - آزاده

خداحافظی موقت نامه ی دوباره!

 

از امروز دور تمام تفریحات سالم ( مثل همین وبلاگ و اینترنت و امثالهم ) ی که داشتم و تفریحات ناسالمی که نداشتم ( خوب وقتی ندارم چه مثالی رو تو پرانتز بنویسم؟!!) خط می کشم تا ۴ ، ۵ ماه دیگه!

و می ریم که درس بخونیم برا ارشد د د د د د! مثل اسببببببببببب!

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۸ - آزاده

ده روز سخت...خدایا شکرت!

سخته که دکتر تا مامانت رو معاینه میکنه ، حتی قبل از اینکه آزمایشاش رو ببینه بگه : اونقدر وضعیت وخیمه که فورا باید عمل بشه!

سخته که همون فرداش مامانت رو ببرن بیمارستان بستری کنن و پس فرداش ، اورژانسی عملش کنن!

سخته که پشت در اتاق عمل تو باید به بابا و خاله دلداری بدی و تو دلت از نگرانی بمیری!

سخته که ببینی مامانت بعد از عمل اینهمه درد می کشه ، اینهمه از اینکه عمل شده ناراحت باشه و تو هیچ کاری ازت بر نیاد!

اما...

اما وحشتناک سخت برا یه ثانیشه وقتی دکتر در برابر اصرار زیاد مامانت تو روز ترخیص ، برا رفتن به آمل ، می کشدت کنار و می گه من به نمونه ش مشکوکم. تا جواب پاتولوژی بیاد تهران نگهش دارین!

وحشتناک سخت برا یه ثانیشه وقتی از شنبه تا چهارشنبه فقط خودتی که می دونی دکتر گفته به نمونه مشکوکه و همش حرفاش تو ذهنت تکرار می شه که : من به نمونه ش مشکوکم...به نمونه ش مشکوکم...مشکوکم...

وحشتناک سخت برا یه ثانیشه وقتی هر روز به بهانه ی انجام دادن کارای بیمه می ری بیمارستان که جواب پاتولوژی رو بگیری و می گن آماده نیست و هر وقتم که آماده شد به شما نمی دیم ، دکتر خودش میاد می گیره!

وحشتناک سخت برا یه ثانیشه وقتی چهارشنبه وارد مطب دکتر می شی و انگار نه انگار که تو منتظر تر از همیشه ای...منتظر که همین که از در تو میری یک کلمه بشنوی که خدا رو شکررررررر..هیچی نبوده...اما دکتر فقط خوش و بش می کنه و از عملش تعریف می کنه و از وضعیت مامانت بعد از عمل ابراز رضایت می کنه و از حال و روز دست گچ گرفتت می پرسه و مشغول کشیدن بخیه ی مامانت می شه ...

نمی دونم برا این لحظه اصلا چه واژه ای می شه به کار برد...وقتی موقع خدافظی ، یه برگه در می آره که اینم جواب پاتولوژی...

هیچی نبوده...سالمه سالمه...

فقط انگار این دستی که اینطور وحشتناک سخت گلوت رو می فشرد ، ولت کرده باشه و بعد از چند روز اولین نفس راحت بالا بیاد...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - آزاده

دفتر چه ی خاطرات رویایی

         یعنی مثلا می شه ما که فردا می ریم تهران برا مامان ، پیش این دکتر معروفه ، بشنویم که عمل نمی خواد و با همین قرص و دوا مشکل مامان حل می شه ...

        بعد یعنی می شه این درد وحشتناک دست من فقط به خاطر یه شوخیه بی مزه بین انگشتام باشه و با پا در میونیه سایر اعضا و جوارحم برطرف شه بره پی کارش؟

        بعد یعنی یکی خودش بگه حاضر بره امضاهای مدرکم رو برا فارغ التحصیلی بگیره و لازم نیست من برم دانشگاه و یکیم کتاب آشپزی مستطاب نجف دریا بندری و  یه کتاب کاریکاتور هست از اردشیر رستمی ، شایدم تقویم ( اه ! حالا که یکی قراره بخردش ، اسمش یادم رفته!) رو برام کادو بگیره و یکیم چند تا فیلم قشنگ بهم هدیه بده و یکی دیگه هم یه دامن بلند خوشگل برام بخره و من این چند روزه باقی مانده تا اول مهر - که شروع فصل درس و مشق دوباره برا ارشد هست - این طور لذت بخش زندگی رو مزه مزه کنم و دراز بکشم رو تختم و کتاب بخونم و فیلم ببینم و بخورم و بخوابم و جز برای قضای حاجت مجبور نباشم از اتاقم بیام بیرون!

یعنی می شه واقعا؟!

 

پ.ن ۴ ساعت بعد از تحریر : این از اولیش! دستم شکسته بود انگار...رفتم گچ گرفتم و الآن به صورت یک دستی دارم پ.ن می زارم! خدا عاقبت بقیه ی این رویا ها رو به خیر کنه!

 ادامه ی پ.ن ۴ ساعت بعد از تحریر : اصولا من در رویا داشتن آدم پررویی هستم...با همین دست شکسته هنوز هم امیدوارم به همه ی اونایی که بالا خواستم...امیدوارم که همه ی رویاهام آرزو بشن و دست یافتنی...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده

دعای شب بیست و سوم ماه رمضان

تو را به جان نفس های کبوتران گرم هره نشین

بیا و امشب را

بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش!

مگر چه می شود گاهی

بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟

ها؟

چه می شود؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده

دلتنگیه خواهرانه-1

علی قبول شد، اون سر دنیا!

کامپیوتر کرمان!

خونه بدون علی بازم خونه س ، اما یه چیزی کم داره...یه چیزی که من بهش می گم روح زندگی!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده

بابای بلاگر من!

یعنی الآن من روانیه بابامماااااااااا!

از ظهر گیر داده که من چه جوری می تونم مطالبی که می خوام رو بنویسم و منتشر کنم و مطالب بقیه رو بخونم!

هی می پرسید باید mail بسازم یا تو facebook عضو شم یا ...

بعد از ظهرم چند بار زنگ زد که شب برا من میل می سازی دیگه؟!

شب هنوز نرسیده بود خونه که شروع کرد : آزاده جان ، کی برام میل می سازی؟! منو تو فیس بوک عضو کن و ...

خلاصه با هم اومدیم پای نت و بنده در ابتدا تفاوت میل و فیس بوک و وبلاگ رو براش توضیح دادم که در انتها ایشون میل و وبلاگ رو انتخاب کردن و زیاد تمایل به بقیه نشون ندادن...!
با این وجود پدر بنده هم در سن 52 سالگی به جمع وبلاگ نویسان پیوست و زین پس یکی باید از پای نت جمعش کنه!
پ.ن : از جالبترین قسمتهای قضیه این بود که هر چی ازش میپرسیدم برا پسوردها یا آدرس یا .. می گفت بذار اسم مامان !خنده

پ.ن : آدرس وبلاگ بابام که الکی نیست! باید اول تایید صلاحیت بشی بعد بری اونجا رو بخونی! پس بی خود نایست اینجا منتظر آدرس! خوش اومدی ...نیشخند

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده

نمایندگان خدمت گذار به دولت خدمت گذار رای اعتماد دادند!

من شرط می بندم امشب روح پرفتوح بنیانگذار جمهوری اسلامی و ارواح طیبه ی همه ی شهدای اسلام و ٨ سال جنگ تحمیلی در حد تیم ملی شادن و اون دنیا مهمونی گرفتن و برا سایر ارواح کلاس می ذارن از بس که نماینده ها و وزرا هیچی نداشتن بگن و هی اومدن فقط براشون سلام و صلوات فرستادن و رفتن!

پ.ن : در این مرحله تحلیل سیاسیه من می گه کاش اون ٣ تا وزیرم رای اعتماد می گرفتن...(توضیح دلایل بماند برای یه پست دیگه اگر خدا بخواهد!)

پ.ن : کاش یکی بود  برا روح مردم بی چاره و مجلس و دولتشم یه فاتحه ای می داد !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ۱۳ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده

یه روز فوق العاده!

خواب دیدم . دیشب! یه عاشقانه ی آرام! صبح که پاشدم بعد از چند روز هوای بارونی آفتاب زده بود و از همه ی سوراخ سنبه های پنجره خودش رو جا کرده بود تو و پهن شده بود تو اتاق! اونقدر آرامشش ناب بود و حسش قشنگ ، که یاد جمعه های مدرسه افتادم...همونایی که دم صبح بابا و  علی با دو تا در قابلمه که به هم می کوبیدن ، می اومدن تو اتاقم تا بیدارم کنن...

و بعد از مدت ها ( تو بخون یه سال!) من امروز اونجور که دوس دارم آرومم! برا همین همه ی کارام رو تعطیل کردم و در بست در خدمت خودمم!! بی خیاله هر چی شرکت و پروژه و کار و دانشگاس!

پ.ن: من حاضرم کل ٣۶۵ روز سال رو بخوابم به مولا، به شرطی که بدونم  تو هر ماه ، یه روز صبح که از خواب پا می شم همچین حسی دارم !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۸ - آزاده